صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
من متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی میاد که خورشید علامت برجمه. دلم می خواد بنویسم.اینجا برای همینه. جایی برای نوشته هام.
پیوندهای روزانه
لطفا کمک کنید تا جان زنی را نجات دهیم
هیلاری ! ما فقط دو تا گیلاسیم
پذیرش آماده ی پذیرش است
فراخوان همبستگی با فرزاد کمانگر معلم محکوم به اعدام
۶۱ سال در انتظار بازگشت شوهر
دوستان
نوشته های پیشین
دوشنبه، 23 اردیبهشتماه 1387
پنج دقیقه به دهه.نیم ساعت دیگه امتحان فیزیک دارم...
دیروز به چند نفر زنگ زدم.اول خاله هه...گفتم این می تونه کمک کنه...درباره ی زن سی ساله ی محکوم به اعدام.اول خجالت می کشم...هیچ وقت که به فامیل ها زنگ نمی زنم من...بعد یکم احوالپرسی گفتم زنی هست که به اعدام محکوم شده...به جرم کشتن شوهرش که 54 سال از خودش بزرگتر بوده...کمی از گذشته ش می گم...از شوهر اولش که وقتی سیزده سالش بوده عقدش می کنن...از بچه ش که چهارسال نمی بیندش...حس اینکه حرف مهمی دارم با حس خجالت قاطی شده...خاله م برای اینجور فعالیت ها مضایقه نمی کنه...شماره حساب رو می پرسه بهش می دم...می گم کسی رو هم اگه می شناسه از همکارها و دوست هاش که بتونن کمک کنن بهشون خبر بده...مهمه که افراد بیشتر باخبر بشن...تشکر می کنه که بهش خبر دادم...
خداحافظی که می کنیم فکر می کنم بد هم پیش نرفت...می خوام به دایی و عمو هم زنگ بزنم و بعد برم سر درسم.فیزیکی که هیچی ازش بلد نیستم...
به دایی که زنگ می زنم نتیجه ی چندانی نمی ده...توی خیابون بود، گفت شب زنگ می زنه شماره حساب رو بگیره.زنگ نمی زنه یا فراموش می کنه...فراموش می کنه...خیلی در بند این ها نیست...من هم دیگه روم نمی شه زنگ بزنم...
ماجرا به خودی خود اهمیتش واضح هست...زنی سی ساله که داره اعدام می شه...کمک برای برگردوندن زندگی به یک زنه...روی بر گردوندن ازش اما به فاصله ی یک چشم بر هم زدنه...کافیه یک لحظه چشم هات رو روی هم بذاری...کاملا بی تفاوت می شی...مثل همه ی مرگ ها و اعدام ها...برای اینکه غافل نشی باید هر لحظه به خودت یادآوری کنی که کسی داره می میره...چند روز دیگه فرصت هست...؟
به زن عموم زنگ می زنم...نمی دونم چجوری برم سر اصل مطلب...خبر رو تعریف می کنم...می گم مهمه که افراد بیشتری باخبر بشن...اگر مایل باشید کمک کنید...شماره حساب رو می پرسه...تشکر می کنم و خداحافظی...بعد از تلفن احساس می کنم آب شدم توی زمین...کسی داره می میره...خجالت برای چیه...؟
تا شب هم فیزیک رو شروع نمی کنم.زنگ می زنم به یکی از خانم های آشنا.استقبال می کنه...این یکی مثل خالمه...می گه به دوست هاش خبر می ده و سعی می کنه حتما کمکی جمع کنن همه...
تلفن ها که تموم می شه فیزیک رو باز می کنم...خوندن فایده ای نداره...من هیچی از این موج های مغتاطیسی و مدل اتمی بور و طیف های جذبی خطی نمی فهمم...ساعت 12 شب دیگه می ذارمش برای فردا...
صبح 7 بلند می شم...کمی با دفتر و جزوه ور می رم...برگه ای حاضر کردم برای تقلب...خیلی کوچیک...و ستون ستون توش با خط ریز می نویسی و بعد تاش می کنی اندازه ی یک لوله ی نیم سانتی...فایده ای نداره اما...نه حس تقلب هست نه ذره ای خوندن...
یک ربع دیگه به امتحان مونده...هیچ چیز نخوندم...با پنج نمره هم می شد سر و تهش رو هم آورد...پنج نمره هم میان ترم و پاس می شد...از همین هم مطمئن نیستم...صبح تلفن خانم دیگه ای رو یادداشت می کنم که از مدرسه برم ببینمش...برای اون هم تعریف کنم ماجرا ی زن رو...بعد از ظهر هم که می رم کلاس قراره به معلم عربیم بگم...و بعدش هم معلم زبان...نمی دونم کمک می کنن یا نه...فقط می خوام افراد بیشتری باخبر بشن...
به زن فکر می کنم...تلاش فقط برای زندگی دوباره...به دخترش که همسن منه...و امروز شاید امتحان فیزیک داره یا چیز دیگه ای...
بی تفاوت شدن فاصله ی یک چشم به هم زدنه اگه در بطن ماجرا نباشی...پشت درهای زندان نیای و نری...دنبال رضایت خانواده ی مقتول نبوده باشی...اگر دخترش رو حتی یکبار ندیده باشی...اگر نزدیک نباشی، باید مدام به خودت یادآوری کنی که زنی داره می میره...چقدر وقت باقی مونده...؟ ده دقیقه به امتحان مونده...
دلم می خواست مثل وقت هایی که از خونه می زدم بیرون و به جای مدرسه توی خیابون ها می گشتم یا می رفتم کافی نت بزنم از خونه بیرون...چند امتحان دیگه هست...شیمی و فیزیک گذشتن...بقیه درس هایی که نیستن که براشون عذا بگیرم...می خوام به خودم بگم جبران می شه...می دونم اگه یک هفته هم مهلت می داشتم، اگر همین الان امتحان لغو می شد...فرقی به حال من نمی کرد...هیچ چیز بلد نیستم...وقت لازم ندارم...نتیجه همینه که امروز بگیرم...
دیگه خیلی دیره...مادرم اگه الان خونه بود کلی دعوا کرده بود که دیرم شده...بعدش می رم پیش اون خانوم آشنا...و ظهر پیش دوتا معلم هام...
این فرمول نظریه ی انیشتین چی بود... انرژی مساویه تعداد الکترون ها در ثابت پلانک در سه در ده به توان هشت بر لاندا...این کجا استفاده می شد...؟
5 دقیقه به امتحان...
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت
نظرات11
شنبه، 21 اردیبهشتماه 1387
چند شب پیش خواب جالبی دیدم ! درباره ی شراگیم ! قسم می خورم نه شام سنگینی خورده بودم نه قبل از خواب بهش فکر می کردم ! (این آخری رو البته مطمئن نیستم!)
خواب دیدم شراگیم توی کلبه ی چوبی زندگی می کرد...که شکل یه مستطیل دراز بود...من و مرد دیگه ای بیرون کلبه جر و بحث می کردیم...من سعی می کردم مانع بشم که مرد چندبار با تفنگش به طرف در کلبه شلیک کرد...و بعد هر دو دوییدیم داخل کلبه...شراگیم طرف دیگه ی کلبه توی تختخوابش بود و با سر و صدا بیدار شده بود و همونجا توی تختش نشسته بود...به طرف در که شلیک شده بود، تیرها به دیوار رو به رو خورده بود و کمی خون دیوار پاشیده شده بود روی سینه ی شراگیم...(خون دیوار چون آدم دیگه ای که توی کلبه نبود...اون خونم نمی دونم دیگه از کجا در اومده بود!) من سریع رفتم پیشش و درحالیکه فکر می کردم حالش به خاطر خون های رو سینه ش خیلی وخیمه (از نظر روحی!) مدام به مرد می گفتم دیدی اشتباه کردی و اونجا نبود !! البته منظورم این نبود که اشتباه شلیک کرد و باید تخت رو نشونه می گرفت، توی خوابم اگه شراگیم اون لحظه ی پشت در می بود، یعنی داشته نماز می خونده ( بخدا نمی دونم چرا اینجوری بود این خواب ! ) و این بد بوده و بنابراین اگه کشته می شد حقش می بود ! و درواقع من به مرد می گفتم دیدی نماز نمی خوند و بیخودی بهش شک داشتی ! و هر از چندگاهی هم یادآوری می کردم که ممکن بود کشته بشه ! ( درحالیکه اگه کشته شده بود یعنی داشته نماز می خونده که باید کشته می شده ! نمی دونم چرا اینجوری هم می گفتم...دیگه توی اون شرایط بحرانی! حالا یه چیزی هم گفتم!)
از اینجا به بعدش رو واقعا متاسفم که دیدم...ولی دست خودم نبود به هرحال...هرچند چشمام بسته بود ! می شه گفت ندیدم! اما این اتفاق افتاد که :
شراگیم رو بردم حمام...! هیچ خواب مثبت +18 ای هم نبود.فقط به خاطر اون چند قطره خونی که روی سینه ش پاشیده بود نمی دونم من اینطوری فکر می کردم یا کلا نمی تونست که خودش حموم کنه و برای همین به کمک نیاز داشت ! البته احتمالا همینطوری بوده وگرنه من داشتم می رفتم تو حموم، اون که زبون داشت بگه نیا خودم می تونم ! خلاصه من درحال کیسه کشیدن شراگیم! بودم و درباره ی اون اتفاق تیراندازی هم صحبت می کردم...شری هم همون حالتی که توی تختش نشسته بود توی وان هم نشسته بود و فقط به رو به رو نگاه می کرد...و از اول خواب یک کلمه هم صحبت نکرده بود...اصلا هم شبیه شراگیم نبود ها !! یعنی مثل دوتا عکس کوچولویی که من ازش توی 360 دیدم...! قد و قواره همون بود البته...کمی ته ریش داشت...ولی خب توی خوابم شراگیم بود !
اینقدر هم فضا ساده بود آدم رو یاد داگ ویل مینداخت ! یعنی مثل اینکه با گچ مرزها مشخص شده بودن...حموم فقط وانی بود که شراگیم توش بود و صحنه ای که من می دیدم بالاتنه مون بود در حدی که من دست هام رو تکون می دادم و شراگیم از قسمت شونه ها به بالا...
بعدش تلفش زنگ زد...مرد شکارچی (همونی که شلیک کرد) گوشی رو برداشت و گفت با من کار داره...مجسمه ی شراگیم روی صندلی نشسته بود و برای اولین بار در خواب من کمی به سمت چپ چرخیده بود ! گوشی رو گرفتم و سلام کردم...دختر اون طرف هم سلام کرد و احوالپرسی صمیمانه...جواب دادم و حالش رو پرسیدم...بعدش ازش پرسیدم که من نشناختمش...با تعجب از اون طرف گوشی مثل اینکه به مادرش گفت من رو نشناخته...! بهم گفت دخترداییتم...(من اصلا دختر دایی ندارم) داشتم فکر می کردم این بچه ایه که دایی و زن داییم بعد از بیست سال منتظرش هستن...! (دایی و زن داییم بعد از بیست سال یا همون حدودا دنبال دکتر و درمان هستن برای بچه دار شدن) بهش گفتم خب همسن منی؟! گفت آره ! گفتم خب امتحانات چطوره؟!! و در همین حال داشتم چشم و ابرو به شراگیم تحویل می دادم ! ( یعنی فکر نکنید تموم شد ! هنوز حضور داشت ما خونه ی اون بودیم ها مثل اینکه!) و درگیر و دار همین تلفن مشکوک که اسم دختره هم مهسا عزیزی ! بود ( اگه کسی می شناسه بگه چون فامیل دایی من که این نیست...شاید دختر دایی یکی دیگه بوده خط رو خط افتاده) شراگیم لب هاش هم جنبید و البته حرف نزد...اما یک لبخند تحویل من داد که این صحنه ی لبخند رو صندلی واضح تر از همه ی قسمت ها جلوی چشمامه الان ! :))
دیگه من ساعت شیش صبح بود که بلند شدم شیمی بخونم ! که امروز ده و نیم امتحان داشتم.نمی شه گفت عالی بود...اما بد هم نبود ! بستگی مستقیم به نمره ی میان ترمی داره که امتحانش رو ندادم البته ! ولی خب خودم دلم روشنه...شما هم دعا کنید...انشاالله که پاس می شه !
حالا تعبیر این نماز و خون و شراگیم و دختردایی من و البته، ربطشون به هم ! رو هر کسی بتونه پیدا کنه، به تعداد دلخواه دامین و کلی مگابایت فضای خالی همراه با آموزش وبلاگ نویسی و تضمین لینک در همین وبلاگ و سعی در واسطه ی لینک در وبلاگ شراگیم ! ( دیگه اونجا که دست من نیست!) تعلق می گیره.
آهان در ضمن یادآور بشم من واقعا به این پسر نظر ندارم ! نمی دونم چرا اینجوری شد...! خیلی هم پایه م اگه خانوم شین کلاسی بذاره نفر اول برم ثبت نام که چگونه اگر در دام عشق پسری افتادیم، دامی بس وسیع تر پهن کنیم که با پای خودش بکشانیمش آن تو و ور دل هم خوش باشیم و عاشق ! پسرای من که فرار می کنن ! چسب چوب بریزم کفه دام مگه که گیر کنن ! و گرنه هرجوری شده در می رن ! :))
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت
نظرات13
یکشنبه، 15 اردیبهشتماه 1387
مامان نیستش.دیشب با بابا شام رفتیم بیرون.از اونجایی که من مدتیه گیاهخوار شدم، این بیرون رفتن ها عمدتا به پیتزای سبزیجات خلاصه می شه و در واقع انتخاب دیگه ای وجود نداره.جایی که دیشب رفتیم اولین باری بود که می خواستیم بریم.اول گاز رو که به پیتزا زدم فهمیدم بدون سس نمی شه تحملش کرد ! چون من با پیتزا سس نمی خورم.ولی این واقعا غیر قابل تحمل بود.توی چهارمین تیکه ی پیتزا بودم که چشمم افتاد به یه تیکه کالباس صورتی کوچیک...چندبار که بررسیش کردم و مطمئن شدم کالباسه اول فکر کردم با پدرم اشتباهی پیتزاها رو برداشتیم ! ولی مال پدرم که مخلوطی از گوشت های مختلف بود از دور هم مشخص بود ! رفتم از یکی از دخترای فروشنده ی پشت صندوق سوال کردم که پیتزای سبزیجاتشون گوشت داخلشه؟! گفت نه. گفتم ولی توی پیتزای من یه تیکه کالباس بوده.گفت کالباس که گوشت نیست ! گفتم پس از زمین رشد می کنه؟!! گوشت حیوونه دیگه ! دختره معلوم بود بهش گفته بودن احترام مشتری رو رعایت کنه ! چون با همون لحن آرومش گفت منظور گوشت قرمز و چرخ کرده و ایناست...من رو اگه کارد می زدی دیگه خونم در نمی اومد.پدرم می گفت بریم جای دیگه غذا بخوریم؟! گفتم نه.نوشابه و سیب زمینی هم موند...رفتم دست شویی...کلی آب غرغره کردم...و به شدت جلوی خودم رو گرفته بودم که اشکم در نیاد...به خود می گفتم الان پنج ماهه لب به گوشت نزدم...بعد حالا با این تفسیر کالباس که گوشت نیست، چند تیکه کالباس خوردم توی این پیتزا ؟! برگشتم سر میز.از توی کیفم یه آدامس برداشتم.پدرم رفت سر آشپز رو آورد.سر آشپزه گفته بود حتما اشتباه شده...تیکه ی کالباس رو بهش نشون دادم.گفت باید توی پنیر پیتزا افتاده باشه و حتما همون یه تیکه بوده...یه قاش دیگه رو کامل باز کردم خبری از کالباس نبود...سر آشپز از بابت توضیح فروشنده ها عذر خواهی کرد و گفت به هرحال اونا خبر ندارن.یعنی واقعا چون کالباس توش بوده فکر کردن مدلش اینجوریه ! چون هم پیتزاش خیلی شل بود و همش ازش می افتاد من تقریبا هر چی رو می خوردم می دیدم، اگه کالباس دیگه ای بود هم حتما دیده بودم.خلاصه خیالم راحت شد که کالباسی نخوردم تقریبا حالم خوب شد !
توی راه برگشت به پدرم می گفتم اگر واقعا کالباس توش بود و من اشتباهی خورده بودم و اینجا خارج بود، من می تونستم شکایت کنم ! و فکر می کنم واقعا هم می شد.مثلا یک نفر ده ساله گیاهخواره، بعد به خاطر اشتباه یه آشپز، ناخواسته گوشت می خوره...این حتما یه خسارت چند میلیارد دلاری می گیره ! ولی واقعا اون لحظه که فکر کردم کالباس خوردم لحظه ای بود که خدا نصیب هیچ بنده ی گناهکاریش هم نکنه ! من مطمئن نیستم چقدر خسارت حالم رو خوب می کرد ! ولی هرچی بهم می دادن حتما یه بخشیش می رفت پای جراحی و در آوردن اون تیکه کالباس ها از درون جوارحم ! و کلی هم خرج درمان ضربه ی روحی که خورده بودم !
در واقع بعد از مدتی که آدم گیاهخواری می کنه، دیگه ناخواسته طرف گوشت نمی ره.یعنی هرچقدر اون غذا لذیذ باشه یا شکلش گول زننده، شما خود به خود جذبش نمی شید.یک جورهایی حس هم نوعی با حیوانات پیدا می کنید ! ( توهین نشه ! ادامه داره=>) که یعنی یکجورهایی تحمل خوردن گوشتشون رو نخواهید داشت دیگه.
اینجا فقط اگر گیاهخوار باشید خیلی حق انتخاب ندارید.به خصوص غذاهای بیرون و رستوران ها که مگه برنج خالی بخورید ! پیتزا هم که هیچ وقت تنوع نداره.همیشه یک نوع پیتزای سبزیجات بیشتر نیست.اما در کل شما فکر می کنید با اینکار به حیات وحش کمک کردید ! و الان کلی حیوون خوشبخت و خوشحال هستن که در جنگل ها با هم دیگه زندگی می کنن ! (مثل این کارتونا!) و اینطوری انگار طبیعت رو به زمین برگردوندید و چون در اقلیت بسیار کم اجتماع هم قرار دارید یکجورهایی دنیا به شما مدیونه بابت اینکه گوشت نمی خورید ! مثل اینکه نه تنها از حیات وحش زمین محافظت می کنید، در حق انسان های دیگه هم فداکاری کردید ! البته این انسان های گوشت خوار خیلی اینطور فکر نمی کنن و تا جایی هم که بتونن به شما توصیه ی پزشکی و غیر پزشکی می کنن که گوشت رو حتما مصرف کنید.ته دلشون هم شاید خوشحال می شن که شما نمی خورید خودشون بیشتر بخورن ! اما شما باید بدونید در نهایت حق با شماست ! و این انسان ها هر چقدر در خوردن گوشت پافشاری کنن، وظیفه ی شما به عنوان یک گیاهخوار ارزشمند تر و مسئولیت شما بیشتر می گردد !
چون هرچند عادات غذایی هر کسی، یه چیز شخصیه، اما گیاهخواری یک بعدش به کل دنیا مربوط می شه.و حیوانات و انسان ها و طبیعت و زمینی که شما با گیاهخواری تحت تاثیر قرار می دید ! باید ما گیاهخوارها اول انجمن صنفی تشکیل بدیم و بعد در خواست یک روز جهانی گیاهخواری رو برای ثبت در تقویم بدیم.
من که شخصا این گوشتخواری برام یه عادت ناپسندی شده.و حتما بچه هام هم گیاهخوار بار می یارم.این هم شامل زورگویی و تحکیم عقاید به کودکان نیست، بلکه به نظر من آداب رفتاری و اجتماعی سالمه.یعنی ما گوشت همدیگه رو نمی خوریم، پس جون حیوون های دیگه هم نمی گیریم.البته قبلش هم یه شوهر گیاهخوار می کنم ! فکر کن خودت گوشت نمی خوری بعد بشینی گوشت یه جوونور رو تیکه تیکه کنی واسه غذای آقا ! اولا که غلط کرده ! دوما خوردنش که انسانی تره تا این پاره پاره کردنش !!
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت
نظرات26
پنجشنبه، 12 اردیبهشتماه 1387
این پست جهت اعلام همبستگی با فرزاد کمانگر معلم محکوم به اعدام هست.که مثل اینکه امروز باید اسم وبلاگ ها رو تغییر می دادیم، من خواستم که توی یه پست اعلام کنم.لولگوش هم که خواستم بذارم پایین این ستون سمت چپ، رفت اون بالا ! به هرحال خوب شد البته.چون بیشتر دیده می شه حالا.
دفتر خاطراتم رو ورق می زنم...دفتری که معلم ها و آشناها و دوست ها برام توش خاطره نوشتن...
کلاس اول و دوم که مسلما عقلم به این کارها نمی رسیده...برای همین از اون ها چیزی نیست.خانم سالاری معلم کلاس اولم و خانم هریوندی معلم کلاس دوم. زاهدان بودیم اون سال ها.خانم سالاری رو خوب یادم نیست...نباید با من بد بوده باشه.معلم ها من رو دوست داشتن همیشه.حداقل تا همین چندسال پیش که اینطور گند بزنم به همه ی درس ها ! اما یادم هست خیلی می گفت کوفت ! من اون سال ها کل دفتر و کتاب هام رو نوشته بودم کوفت ! نمی دونم این چه تاثیری بود که من از این معلم گرفتم به هرحال سال های بعد وقتی می خواستم به کسی نشون بدم کتاب های اول ابتداییم رو به سختی پاک می کردم اون فحش ها رو...آخرش هم جاش موند.به ما می گفتن باید الفبای فارسی رو که آخر کتاب بود حفظ کنیم.روز اول سال بعد ازمون می پرسن.من حفظ کردم.ازمون نپرسیدن.به هرحال هنوز هم الفبای فارسی رو حفظم بابتش هم خیلی خوشحالم.همه حفظ نیستن.
خانم هریوندی رو همون سال اول که دیدم ازش خوشم نیومد...چهره ی این هم خوب خاطرم نیست...کک مکی بود شاید...با خال های ریز...کلاس دوم که رفتم، اولین روز کافی بود تا عاشقش بشم.معلم خوب من بود.بعدها مسیرمون هم یکی بود.گاهی با هم بر می گشتیم خونه...بعد از امتحانات ثلث دوم رفتیم کرمان.یادم نیست معلم پایانی اون سال رو...
خانم اکرم زاده رو یادم هست.معلم کلاس سوم.این یکی بداخلاق بود...من رو دوست داشت ها.با بقیه ی درس نخون ها دعوا می کرد.همیشه هم به من می گفت درسخون ! البته من زرنگ بودم دوران ابتدایی! ولی درس نمی خوندم.بلد بودم معمولا ! همون موقع ها بود که درس ها ساده بود و من یاد می گرفتم...هیچ وقت دیگه نفهمیدم درس رو باید خوند.این عادت موند تا دبیرستان و پیش دانشگاهی...و حالا داره نشون می ده آثارش رو !
معلم کلاس چهارمم فرشته بود.خانم ستاری.چون ازش یه عکس دارم خوب چهره ش رو یادمه.یکبار هم من رو با ماشینش رسوند خونه مون که بابتش کلی به بقیه بچه ها پز دادم !
کلاس پنج برگشتیم زاهدان باز.خانم سالاری رو بی نهایت دوست داشتم (نه همون معلم کلاس اول).به ما الفبا رو با شعر یاد داد که هنوز ریتمش یادمه.وسط های سال عوض شد.رفت به یه مدرسه ی غیرانتفاعی و معلم اون مدرسه اومد کلاس ما.چندتا از شاگردای معلم جدید باهاش اومدن.کلاس عملا شده بود دو دسته.قدیمی ها که متنفر بودیم از معلم جدید، و جدیدی ها که خودشون رو برای ما می گرفتن ! ما می گفتیم معلم جدید سوال ها رو به شاگردها ی خودش می ده ! اون ها پشت سر معلم قدیم ما حرف می زدن و اینکه چقدر بچه هایی که موندن از دستش عاصی ان ! اون موقع ها من زنگ می زنم به خانم سالاری، یک ساعت و نیم تلفنی حرف می زدیم! (فکر کن بچه ی 8 ساله! واقعا این معلم فرشته بود.تصور نمی کنم خودم اینقدر یه بچه ی نیم وجبی رو تحویل بگیرم) شایعه های معلم جدید رو براش تعریف می کردم و اون هم همه رو رد می کرد.
متاسفانه هرچند از هر دوی این دبیرها توی دفترم نوشتن برام، اما نمی تونم خاطره ی معلم دوم رو پیدا کنم...یعنی مطمئن نیستم خودش بوده باشه...من مدرسه ها رو ننوشتم و تاریخ نزدم...فکر می کنم خانم میرکاظمی بود.
بعدها من و چندتا از شاگردای دیگه می رفتیم خونه شون تا باهامون خصوصی کار کنه برای نمونه و تیزهوشان.همون سال هم راهنمایی نمونه قبول شدم.بعدها دیگه جو قدیم و جدید از بین رفت.معلم خوبی بود.مهربان بود.بابت اون کلاس های خصوصی حاضر نمی شد پول بگیره.
راهنمایی یک دفعه هجوم معلم ها بود ! برای همین هرچند بعضی ها یادم هستن به چهره یا درسشون اما اسم ها خوب یادم نیست.توی این دفتر هم یک عالمه خاطره از معلم و ناظم دارم با اسم کوچیک و فامیل اما نمی دونم کی معلم چی بوده اصلا ! سه سال راهنمایی هم بین سه شهر گشت.
دوران دبیرستان تنها دوره ای بود که هر سه سال رو یکجا درس خوندم.هم سه سال مداوم بود هم یک دوره ی کامل دبیرستان...برای همین باید باشه هنوز که از جلوی دبیرستانم می گذرم به تابلوش نگاه می کنم...دلم تنگ می شه براش بعضی وقت ها...حیاط بزرگش...کلاس های شلوغ...نیمکت ها...دبیرستانم رو برای همه ی این ها دوست داشتم.
از اولین معلم مردم هم نام ببرم پس.آقای ورشوکار.دبیر ریاضی سال اول دبیرستانمون بود.و تقریبا همه عاشقش بودیم ! و می شه گفت این اولین باری بود که من فهمیدم از مردهای میان سال خوشم می یاد ! برای روز معلم چند نفری پول جمع کردیم و براش ربع سکه خریدیم.یه دختر همسن و هم اسم من هم داشت.برای همین من بابت اسمم خیلی خوشحال بودم.چون فکر می کردم روی دخترش گذاشته یعنی دوست داره دیگه...!
دومین معلم مردم که عاشقش شدم، آقای بنکداری بود.دبیر ریاضی بود این هم.کلاس های تابستونی بیرون از مدرسه.این یکی واقعا مرد رویاهای من بود.تقریبا 45 سالی داشت.قدش بلند بود، موهای جو گندمی...و یک کم هم شکم داشت.خیلی هم شوخ بود.من ساکت ترین و درواقع بی خاصیت ترین شاگرد اون کلاس بودم ! همیشه فقط به عشق خودش سر کلاس می رفتم.یک شب خوابش رو دیدم...اینقدر عجیب بود که تا مدت ها بعدش به سختی می تونستم احساسم رو سر کلاسش کنترل کنم و یکدفعه نرم و محکم بغلش کنم!
هنوز آموزشگاه که می رم برای کلاس زبان، می بینمش.و قلبم خفیف تر از قبل یه پت پتی می کنه !
دلم نمی یاد این آخری از دبیر هندسه م ننویسم.سال اول.و سال دوم هم دبیر آمار بود.اسمش رو الان یادم رفته لعنتی...این زن هم عشق من بود.خونسرد، آروم.توی شلوغی و سر و صدا طوری با آرامش درس می داد فکر می کردی ناشنواست ! خیلی زن نازنینی بود.
روز معلم به همه ی معلم های خوب تبریک.این هم شغل سختیه ها...من دبیرستان که بودم همیشه فکر می کردم معلم ها چقدر شجاعن ! برای اینکه تقریبا همه مسخره می شدن ! من و دوستانم که اهل این حرف ها نبودیم.ما شیطنت های مودبانه می کردیم...در می رفتیم...کلاس ها رو کنسل می کردیم...وسایل ممنوعه مدرسه می بردیم...معلم ها رو مسخره نمی کردیم اما ! این ها کار بچه ها پر رو بود.راهنمایی ادم هنوز بچه تر از اونه که به ذهنش برسه به معلم می شه خندید ! همین پارسال، سال سوم، دختری داشتیم ادای همه رو در می آورد ! خدای مسخره بازی بود این دختر...چقدر می خندیدیم...سوای همه ی این خندیدن ها هم البته، جای معلم های خوب همیشه در قلب ما هست !
تبریک مخصوص این روز هم، به فرزاد کمانگر و همه ی معلم های رنج کشیده و در بند.
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت
نظرات4
چهارشنبه، 11 اردیبهشتماه 1387
من اینجا توی اتاقم هستم...پشت کامپیوتر، روی صندلی پلاستیکی سفید...کنار پرده ی قرمز و نارنجیم...سعی می کنم فکر نکنم که تو کجا هستی...حالا نباید تنها باشی...آه خدای من...بهش فکر نمی کنم...فردا روز شلوغی می شه...باید چند جزوه کپی بگیرم...پوست لبم خشک شده...یه تیکه ی روی لب پایینی رو اینقدر کندم که برآمده شده...بهش که دست می زنم می سوزه...الان خونه هستید؟...شاید بیرونید...حتما با هم شام خوردید...ظهر باید برم کلاس...بعدش قراره یکی از دوست هام رو ببینم...حتما کلی طول کشیده شام خوردنتون...حرف هم زدین؟...من و تو که بیرون رفته بودیم، تو یک پیتزای بزرگ سفارش دادی...یادت هست؟...چقدرش در سکوت گذشت؟...چقدرش من تلفنی حرف زدم؟...تلفنم که زنگ زد خوشحال شدم که از زیر نیاز حرف زدن با تو در می رم...شما چی خوردید؟...تو خیلی شوخی...حتما کلی هم خندیدین...ما هم خندیدیم...یک کمی...اون قسمت لبم رو که دست می زنم زیر انگشتم برآمدگیش رو حس می کنم...یه تیکه پوست اضافی داره...می سوزه...نمی تونم بکنمش...توی خیابون که قدم می زدین دست هم رو گرفتین؟...حتما گرفتین...اونطوری که انگشت هاتون حلقه شده توی دست هم و با کمی فاصله راه می رفتید...من دست تو رو نگرفتم...این تیکه پوست اضافی خیلی اذیت می کنه...فردا باید زود بلند شم...وقتی قدم می زنید دستش رو حلقه می کنه دور بازوت؟...مثل من که بازوت رو گرفتم چسبیدم بهت...کمی بعد دستت رو کشیدی...از دست اون نمی کشی...حتما بهش نگاه می کنی که چسبیده بهت...از همون فاصله ای که من بودم...از اون نگاه های جذابت...اون ها که چشم هات با خنده برق می زد...باید جزوه های کپی شده رو ببرم مدرسه...بعد از ظهر دوستم می یاد برای کتابش...من که نیستم یادم باشه به مامان بگم بهش بده...به این یکی فکر نمی کنم...نه...نمی پرسم...خیلی خب لعنتی...بگو بغلش هم کردی؟...دست هات رو بندازی دور کمرش...فشارش بدی به خودت...جای دست هات رو احساس می کنم روی کمرم...لبم می سوزه...زبون می زنم به قسمت برآمده لبم...طعم تیکه پوست اضافی فرق داره با لبم...همونطور که بغلش کردی اون هم دست هاش رو حلقه کرده دور گردنت...قدش کوتاه تر از منه نه؟...حتما بیشتر خم شدی...توی آغوشت که بودم می خواستم زمان می ایستاد...می تونستم در لحظه بمیرم...توی آغوش تو...بین فشار دست هات...از مدرسه که برگشتم باید از آرایشگاه هم وقت بگیرم...دیر وقته...فردا خواب نمونم...تو هم حالا می خوابی؟...رفت یا اونجاست هنوز؟...پوست اضافی لبم رو بین ناخون هام گرفتم...کوتاه تر از اونه که کنده بشه...عجله ندارین برای خداحافظی...می دونم...نیازی به پرسیدن نیست...مثل وقت هایی که عجله داشتی برای خداحافظی از من...شب آخر یادت هست؟...شب یلدا بود...من موندم پیش تو...می گفتی برو...دوست داری وقتی با هم هستید؟...من دوست داشتم وقتی با تو بودم...پشتت بهم بود...همون سکوت سنگین همیشگی...من فکر می کردم شب یلدا با تو هستم...این تنها یلدای خاطره انگیزم می شه...تلفن رو برداشتی زنگ زدی به اون...من هدفون رو گذاشتم توی گوشم...چندبار اون آهنگ مسخره رو شنیدم با صدای کف زدن ها و سوت ها؟...تو شوخی می کردی...صدای خنده هاش از اون دور می اومد...آهان دارم می کنمش این تیکه پوست اضافی رو...جای ناخنم روی لبم می سوزه...من دهنم خشک شده بود...می خواستم چیزی بگم...پشتت به من بود...لم داده بودی روی صندلی...با سیم گوشی بازی می کردی...من می دونستم اگر چیزی بگم صدای من رو می شنوه...حتما می فهمه تنها نیستی...بهت می گه من اونجا چیکار می کنم...دهنم خشک شده بود...انگار هیچ صدایی در کل وجودم نیست...می رم آب بخورم...بر که می گردم هنوز حرف می زنین...دیگه نمی دونم کی تموم شد...من آماده شده بودم برای رفتن...من چرا بغض کردم...آخه توی لعنتی نمی فهمیدی من چند سال...چند ماه...چند شب برای دیدن تو بی تابی کردم...این شب آخر بود...حالا که این همه گذشته...همون شب که بغض نکردم...شب بعدش هم...رفتم کنار اون رودخونه ی بزرگ شهرتون...نیم پاکت سیگار کشیدم...یک تیکه ی کوچیکش رو کندم فکر کنم...لبم می سوزه...رسیدم هتل با کفش و لباس افتادم روی تخت...همه ی بدنم کرخت شده بود انگار...سنگینی و خستگی نمی دونم از مستی بود یا چیز دیگه...بیهوش شدم...روز بعدش که با لب های سیاه شده از سیگار دیشب بلند شدم، تازه فهمیدم انگار...تا یک هفته هر لحظه بغضم می شکست...اونجاست حتما هنوز...با اون موهای بلند مشکیش...من ناخواسته موهام رو کوتاه کردم...قبل از دیدار بود...می دونم...موهام بلند هم که می بود...موهای قهوه ای طلایی مواجم...تو باز موهای اون رو دوست داشتی...موهای لخت مشکی...دیر وقته دیگه...به من بگو رفته یا اونجاست هنوز؟...اون که بره، صبح یا همین امشب، تو بهش فکر می کنی؟...فکر می کنی...وقتی دراز کشیدی توی تختت...هیچکس نیست...لحظه های خصوصی زندگیت...بهش فکر می کنی...آخ...یک دفعه انگار سوزن فرو کنی به لبم...کندم تیکه پوست اضافی رو...رد یک قطره خون خیس روی ناخنم می مونه...من هم گاهی به تو فکر می کنم...دروغه که برام مهم نیست دیگه...هنوز بهت فکر می کنم...دیروقته...باید بخوابم...از لبم خون می یاد...
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت
دوشنبه، 9 اردیبهشتماه 1387
دو هفته ی دیگه امتحانا شروع می شه.خواهش می کنم کل وبلاگستان، جمیع دوستان، کاربران اینترنت، در این راه مرا یاری نمایند و خود و دوستانشان از تشر زدن برای درس خواندن ما دریغ ننمایند ! کنکور دیگه منحل شد.(کنکوری های عزیز نفس حبس شده در سینه تون رو آزاد کنید.منظورم برای خودم بود.) حالا اولویتم گذروندن پیش دانشگاهی با معدل بالاست.و بعدش، تابستون، از ایران می رم.
شادی این رفتن مطلقا مربوط به زندگی خارج از کشور، جایی در اروپا یا آمریکا نیست...همین آسیا خواهم بود...همین کشور همسایه...فقط دور می شم از اینجا...که تک تک لحظه هاش رو عاشق بودم...یادم می یاد یک وقتی به یاد تو از همه ی این خیابون ها گذشتم...حالا گذر از همین کوچه ی سرازیری بن بست هم تا رسیدن به خونه و بعد بالارفتن از پله های حیاط دیگه سخت شده...هرگز اینجا نبودی...همه ی اینجا بوی خاطرات تو رو می ده...بوی تک تک لحظاتی که به یادت بودم...هوای اینجا دیگه سنگینه برای نفس کشیدن...
می خوام برم که از جای دیگه ای شروع کنم...آستانه ی هجده سالگی، مثل یک تولد دوباره...اون شعر سهراب چی بود که به این حال و هوا می خورد...
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند ...
* دیروز صبا بهم زنگ زد.اون دوست دیوونه ی دوست داشتنیم.صداش رو نشناختم...پرسیدم چی شده؟ گفت جواد سکته کرده...یک ریز گریه می کرد...متعجب از این همه غم و شوک صبا برای سکته ی شوهر خواهرش، پرسیدم حالشون خوبه؟ گفت مرد...
دختری رو تصور کن که با یک دنیا امید و آرزو می ره تا زندگی مشترکش رو شروع کنه...یکسال بعد بیوه می شه...
خواهر صبا خیلی جوونه.پارسال بعد از رد کردن کلی خواستگار با جواد ازدواج کرده بود...عمر این زندگی به یکسال نکشید...بمیرم برای اون همه خاطره ای که حالا این دختر داره...برای آرزوهایی که یک دفعه ناپدید شدن...برای اون لحظه ای که بی تاب حال شوهرش پشت در اتاق بیمارستان خبر مرگش رو شنید...
غم بزرگی بود...از دیروز نمی دونم چطور سرپام...
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت
نظرات16
شنبه، 7 اردیبهشتماه 1387
چهارشنبه دوستم اس ام اس زده پایه ی آب درمان هستی؟ می گم بیشتر پایه ی چیپس و بستنی هستم.گیر می ده شروع کنیم، می گم تازه آخر هفته س ! بذار از شنبه ! دیشب آخر شب که یادم می افته امروز شروع آب درمانیه دو تا کلوچه با شیر می خورم که هوس نکنم فردا ! یکم دیرتر یه ساندویچ فلافل با سس تند می خورم که کلا فلافل خیلی دوس دارم، بعدا وسوسه نشه بشکنم رژیم رو.
صبح که بلند می شم آب می خورم و دوتا قرص ویتامین (که هیچوقت توی دوره های آب درمانی نمی خوردم ها.هی میخواستم یه چیزی بخورم!) می رم مدرسه و به تعارف چاکچاک (یه نوع چیپس) دوستم با مناعت طبع جواب رد می دم.ظهر که می رسم خونه بازم یکم دیگه آب می خورم و بعد می بینم یکم از فلافل دیشب مونده.گفتم که ضعف دارم نسبت به این یه قلم (و هزاران قلم دیگه البته که اینجا جاش نیست!).بعدش هم می گیرم می خوابم.بلند که می شم پدرم تازه اومده، با اون هم ناهار می خورم ! و یک پیاله ماست با بربری هم!
عصر نصفه نیمه مشغول درسم، کمی پای کامپیوتر که پدر و مادرم می خوان برن بیرون، سفارش بستنی می دم.می خرن و میارن و بعد می رن.وقتی بر می گردن یه بستنی دیگه خریدن.توی یخچال؟! شوخی می کنید! می خورمش.
دوستم اس ام اس می ده چیزی که نخوردی؟ می ترسم اعتراف کنم روحیه ی اونم تضعیف بشه.می گم نه !
کلا می دونی من خودم خدای رژیم و تغذیه درمانی هستم.بهترین استقامت هم در این راه دارم.همین دوستم که بهش خیانت کردم امروز، شاهده ! من یک هفته آب درمانی می کنم بدون ذره ای سستی.می شه یک ماه کلا برنج و نون رو کنار می ذارم یا طوری به مدت طولانی وعده های غذاییم رو بهم می ریزم که کمتر از نیم کالری در هفته مصرف کنم ! یعنی که من یک پا دکتر هستم خودم و اصلا هم اعتقادی به این رژیم های دکترها ندارم.من نمی تونم یه نصف کف دست نون بخورم، دو قاشق چایخوری برنج ! می تونم اما اصلا نخورم.زمستون پارسال هم یکی از همین نمونه رژیم ها رو گرفتم که عالی بود ها...متاسفم واقعا که ولش کردم.ولی به هرحال الان حسش نیست...به هرحال قراره هیچی نخوری رو هوا که نمی شه...باید یه آمادگی ذهنی، روحی، قلبی داشته باشی ! و من الان توی اون حال و هوا نیستم.هرچند به زودی یک رژیم درست و حسابی خواهم گرفت دوباره.
فقط اینکه الان نمی شه دوست عزیزم...اگه روی من برای همراهیت حساب کردی واقعا متاسفم ! فعلا بهتر از این نمی تونم ! و در ضمن کلا آدم بیخودی برای کارهای گروهی، از روزنامه دیواری درست کردن تا درس خوندن و رژیم گرفتن هستم.تک روی رو عشق است ! من ذاتا در کارهای چند نفره نمی گنجم ! really sorry !
** اگر عاشق من هستید، اگر مدت هاست نوشته های مرا دنبال می کنید، اگر عشق پنهان مرا در سینه نهان دارید، اگر قدرت بیان کردن آن را ندارید، اگر فکر می کنید الان با چه واکنشی رو به رو می شوید، همین حالا دست به کار بشوید ! یک ایمیل به من بزنید.می توانید در مسنجر آف بگذارید (فقط اگر در اد لیستم هستید.وگرنه اد نکنید که رد می شود.)، شماره ی من را اگر دارید اس ام اس بزنید.شما حتما جواب مثبت می گیرید ! من حوصله م سر رفته می فهمید؟ از این عاشقای دل سوخته هم می دونم ندارم.اما چند نفر هستن فکر می کنن اند مرامن ! ( حالا نیستن ها!) هی هم این دست اون دست می کنن.خب خوشت می یاد از یکی بهش بگو.پس فردا من شوهر کردم عقده نشه بمونه رو دلت ! بعد هم فکر می کنن آخر عاشقی ان ! ولی جرات ندارن بگن.جونم به لبم رسید دیگه.عمو مرده ی من که نیستی.یه دوستی ساده می خوای، خب منم می خوام ! عشق آسمونی که قرار نیست طلب کنی ! الهی تا وقتی خواستی بگی، یکی دیگه زودتر گفته باشه که بهت نه بگم توی ذوقت بخوره !
کلا اگر هم آدم باحال و بی ضرری هستید ولی مخاطب این پاراگراف بالایی نبودید (مخاطبان خاص داشت) حالا یه امتحانی بکنید !
بنگاه دوست یابی خورشید !