صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
متولد مرداد 69 هستم.اسم دختر خورشید از اونجایی می یاد که خورشید علامت برجمه. خبرنگار هستم. اینجا خیلی شخصی تر از حوزه ی کاریه اما.روزنوشت ها یا حرف های خصوصی و عمومی که خواستم بگم.اینجا برای همینه.
پیوندهای روزانه
این روزها همه یوزارسیف نگاه می کنند !
بماند...مثل همه ی مانده های دیگر
مسابقه ی انشا: رویای به تعویق افتاده
عاقل باش و از تجاوز لذت ببر !
بزن، بزن، خوب می زنی !
آیا جرات پرت کردن کفشت به سوی صدام را هم داشتی؟
حسین درخشان را آزاد کنید
لوگوهای من
دوستان
نوشته های پیشین
دوشنبه، 16 دیماه 1387
اون کنار رو دیدید؟ قسمت لینک ها رو می گم.
اینکه می بینید نصفتون لینک هاتون غیب شده، تقصیر هیچکس نیست و همش هوش خودم بوده !
ولی خب نگران نشید ! لینک ها همه هست.فقط نمی دونم چرا به جز این چندتا، بقیه رفتن توی read more.من می خواستم مثل مدل مال خورشید خانوم بشه. که همه رو نشون بده و اونایی که آپ می کنن، برن بالای لیست.
ولی نشد.حداقل نکرد مثل مال شراگیم بشه ! مال من همه ی اسم ها رو قاطی پاتی می کرد توی اون مدل هم.
به هرحال الان گرفتار این ها هستم...کسی بلد نیست یه کمکی به ما بده؟
و راستی، مدتی بود گوشیم خراب شده بود و نه اس ام اس می گرفت و نه می فرستاد.امروز بالاخره درستش کردم.و طی این فرایند درست کردنش، همه ی شماره هام پاک شدن.برای همین لطفا اگه شماره تون رو داشتم، دوباره بهم بدید.یه اس ام اس حاوی اسمتون بهم بزنید.یا ایمیل کنید.یا هر راهی که بلدید دیگه.سو استفاده نکنین شماره ی جدید بدین ها.یادم هست از کی ها شماره داشتم ! فک نکنین خر تو خره !
همین فعلا.
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت
نظرات3
دوشنبه، 9 دیماه 1387
دیروز، در روز روشن، یک عدد راننده ی خودروی تاکسی سمند از ما خواستگاری کرد !
امروز هم بعد از تعریف کردن ماجرای مزبور برای مادرمان، مادر گرامی یک عدد کتاب 1001 پرسش که می بایست قبل از ازدواج از همسر آینده تان بپرسید از مونیکا مندزلیس، برایمان خریده است.
این کتاب بسیار مفید برای همه ی دختران و پسران در آستانه ی ازدواج، شامل بخش هایی درباره ی پیشینه ی خانوادگی، احساسات عاطفی، وضعیت اقتصادی، بچه، صمیمیت جنـ.سی، زندگی روزمره، تفریح و خوشگذرانی، عروسی، ماه عسل و استحکام ازدواج، است.
این کتاب را به همه توصیه می کنم.تا اگر چنین واقعه ای (خواستگاری) چنین ناخواسته (توی تاکسی) براتون پیش اومد، چهارتا سوال مفید داشته باشید که بپرسید و همسر احتمالی آینده تون رو محک بزنید ! و اونطور مثل من دهنتون قفل نکنه.(انصاف داشته باشید من انتظارش رو نداشتم اصلا!)
خود من اگر این کتاب رو خونده بودم، سعی می کردم بیشتر درباره ی مسائل جنـ.سی با راننده ی مزبور صحبت کنم! به هرحال خیلی مسائل فرهنگی و تربیتی و خانوادگی رو می شه از حرف زدن و رفتار طرف فهمید.ولی مثلا به جز اینکه بپرسی چطوری می تونی نظر طرف رو درباره ی مسائل جنـ.سی بفهمی !
و به علاوه این واقعا مهمه! بیش از نود درصد طلاق های امروز به خاطر نارضایتی زن و شوهرها از روابط جنـ.سیشون هست ! و بالای صد و ده درصد زنان هرگز در روابط جنـ.سی خود به او.رگاسم نمی رسند!! اگر امروز نخوایم این مشکل رو حل کنیم، پس کی !؟!!
خلاصه احساس تشکیل خانواده ما را فرا گرفته است، شدید !
از این پیشنهادهای دوستی های بی سرانجام و شماره و متلک و این ها به من ندهید دیگر، که از ما دیگر گذشت.فقط اگر قصد ازدواج دارید با من می تونید تماس بگیرید.نیازی به تذکر نیست که خودتون نه.برای امر خیر، مادری، خواهری، کسی تماس می گیرد.با رسم و رسومات که شوخی نداریم.
من برم کتابم رو بخونم.هزار و یک سوال هست که باید از شوهر آینده م بپرسم.موندم توی یه خواستگاری یکساعته، و ده دقیقه صحبت خصوصی عروس و داماد (طبق سریال های تلویزیونی) چطور وقت می شه همه ی این 1001 سوال رو پرسید !
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت
نظرات22
شنبه، 7 دیماه 1387
من یه دخترخاله ی 14 ساله ی باهوش خیلی خوشکل سـ.کسیه ی با استعداد کله شق ! دارم.
می خوام آدرس اینجا رو بهش بدم.می گم بدآموزی نشه...!
بدم...؟ ندم...؟
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت
نظرات15
چهارشنبه، 4 دیماه 1387
انگار دارم حافظه م رو از دست می دم...خاطرات برام مبهم شدن...یک جایی گمت کردم و حالا هرچی می گردم پیدات نمی کنم...
سعی می کنم یادم بیارم...آخرین بار کی بود...کجا بود، که کنارم بودی...چشم هات رو گم کردم...وقتی می خندید...وقتی اونجوری نگاه می کرد که قلب آدم تاپ...تاپ...می زد...آخرین بار کی چشم هات رو اونطور ریز کرده بودی که انگار بخوای فکر آدم رو بخونی...یادم نیست...بعد از تلفنت بود...؟ حالم رو پرسیدی...؟ رفتیم بیرون بعدش...؟ یادم نیست...
جای دست هات رو روی کمرم گم کردم...چقدر نزدیک بودیم؟...بیست سانت؟...ده سانت؟...پنج سانت؟... چسبیده بودیم به هم....الان کجا هستی...چقدر دوری؟...یادم نمی یاد که کی اونقدر نزدیک بودیم...انگار مال خیلی وقت پیش بود...توی خیابون بودیم که دستم رو حلقه کردم دور بازوت، نه؟...چی گفتم؟...عاشقانه راه بریم که یادم بمونه؟...پس چرا یادم نیست...کی بود...چی شد...
زمان رو گم کردم...از همون وقتی که پشت میز کافه نشسته بودیم منتظر قهوه...چی می پرسیدی هی تو...دیرت شده...دیرت شده...نمی دونستی با تو زمان می ایستاد...الان نمی دونم چقدر گذشته...چقدر کار دارم...کی دیرم می شه...زمان رو گم کردم از بعد از اون...
آخرین بار که رفتم آرایشگاه برای اصلاح کی بود؟ همون وقتی رو می گم که نشسته بودم روی صندلی، دختره تند تند بند می زد...چشم هام رو بسته بودم...اخم نمی کردم...جیک نمی زدم...چی گفت زنه آرایشگره؟ تحمل دردم بالاست؟...درد نداشت که...حاصلش رو تو می دیدی...حالا نیستی ولی...و من ده بار دست دختره رو که بند می زنه کنار می زنم...چشم هام پر آب می شه...هر بار می گم آخرین باره...آخرین باره...درد داره...بند انداختی تا حالا؟...
همه چیز انگار مال هزار سال پیشه...دوست دارم توی اون خیابونی برم که تو می رفتی...برم اونجایی که تو غذا می خوردی...دلم می خواد اون هوایی رو نفس بکشم، که تو می کشیدی...کجاست خیابون؟...کدوم رستوران بود؟...یادم نیست...
امروز که کرم می زدم به دستم، فکر می کردم از کی اینکار رو می کنم...همون وقتی نبود که دستت خورد به دستم؟...گفتی چقدر نرمه...بعد دست هام مهم شدن برام...
انگار حافظه م رو از دست دادم...همه ی خاطراتت کمرنگ کمرنگ شده...چشم هام رو می بندم، سعی می کنم یادم بیارم...چرا جلوی تو شوخی هام مسخره می شد؟...چرا حرف هام یادم می رفت؟...چرا دست و پام رو گم می کردم؟...چرا خنگ می شدم اونقدر؟...یادم نیست...مگه عاشقت بودم؟...هستم هنوز؟...
کجا از من جا موندی...چرا گمت کردم یکدفعه...چشم هات رو گم کردم...وقتی اونجوری نگاه می کردی...دست هات رو گم کردم...وقتی می خورد به دستم...قدم هات رو گم کردم...وقتی اونطور مطمئن راه می رفتی...صدات رو گم کردم...آخرین بار چی گفتی...یادم نیست...
خودت که نیستی...خاطراتت هم دارم گم می کنم...همه چی داره پاک می شه انگار...از همه ش، فقط شماره ت مونده...که هنوز نگاهش کنم و دلم تاپ...تاپ...تاپ...برای اون صدای پشتش بزنه...برای اون دست هایی که گوشی رو می گیره...برای اون چشم هایی که خسته می شه...برای همه چیزت...برای خودت...
کجا از من جا موندی...کی غافل شدم ازت...کجا رو بگردم حالا...با این حافظه ی پاک شده...با این دست های خالی...هیچ نشونه ای که نیست...من گمت کردم...
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت
دوشنبه، 2 دیماه 1387
یکی از دوستانم گزارشی از دادگاه های خانواده ی افغانستان فرستاده بود.مشکلات زنان برای طلاق و گرفتاری های دیگه...
وسط گزارش، یکی از دخترها اونقدر فکرم رو مشغول کرد که هنوز درگیرش هستم.دختر 16 ساله ی بارداری بود که پدرشوهرش بهش سوءنیت داشت.وقتی بالاخره این رو به خانواده ی شوهرش که حرفش رو باور نمی کردن، ثابت می کنه، تازه گرفتاری ها شروع می شه.می گن پدره بیماره و هیچکس حاضر نمی شه از دختر حمایتی بکنه.برمی گرده خونه ی پدر خودش و تقاضای طلاق می کنه.حالا شوهرش که نه راضی به طلاقه و نه حاضره خونه ی جدایی برای دختر بگیره، می گه بعد از دوسالگی بچه، اون رو هم ازش می گیره.
حالا دختر 16 ساله هی داره می ره و می یاد تا بلکه بتونه حق خودش رو بگیره...و از حالا به فکر اینه 18 سالش که شد، بچه ش رو داره یا نه...
16 سالگی من کجا...این 16 ساله کجا...چه دنیایی....
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت
نظرات6
شنبه، 30 آذرماه 1387
جامعه وبلاگ نویسان ایران یکی از فعال ترین و بزرگترین جوامع اینترنتی جهان است.از شهروندان معمولی تا رییس جمهور ایران، بسیاری به امر نوشتن در وبلاگهای مختلف مشغول اند.این وبلاگ نویسان دارای طیف وسیعی از عقاید و آرا هستند و نقش مهمی در مباحث اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی ایفا می کنند.
متاسفانه ظرف سالهای اخیر، وبسایت ها و وبلاگهای متعددی به صورت منظم توسط مقامات ایران فیلتر شده و شماری از وبلاگ نویسان با آزار و حبس روبرو شده اند.بازداشت حسین درخشان تنها آخرین نمونه از این نوع برخوردها ست و به نظر می آید این اقدام در راستای ایجاد رعب و واداشتن وبلاگ نویسان به سکوت طراحی شده است.
مواضع حسین درخشان در خصوص تعدادی از کسانی که بدلیل عقایدشان زندانی شده اند باعث رنجش جامعه وبلاگ نویسان ایرانی بوده و همین موجب شده بسیاری از آنان از وی دوری بجویند.با اینهمه، این موضوع این حقیقت را نفی نمی کند که آزادی بیان حقی مقدس است و باید برای همه در نظر گرفته شود، نه فقط کسانی که با آنها موافقیم.
بنابرین، ما از این منظر، به طور اصولی شرایط دستگیری و بازداشت حسین درخشان را محکوم می کنیم و خواهان آزادی فوری او هستیم.
We, the undersigned, view the circumstances surrounding the Iranian authorities' arrest of Hossein Derakhshan (hoder.com), one of the most prominent Iranian bloggers, as extremely worrying. Derakhshan's disappearance, detention at an unknown location, lack of access to his family and attorneys, and the authorities' failure to provide clear information about his potential charges is a source of concern for us.
The Iranian blogging community is one of the largest and most vibrant in the world. From ordinary citizens to the President, a diverse and large number of Iranians are engaged in blogging. These bloggers encompass a wide spectrum of views and perspectives, and they play a vital role in open discussions of social, cultural and political affairs.
Unfortunately, in recent years, numerous websites and blogs have been routinely blocked by the authorities, and some bloggers have been harassed or detained. Derakhshan's detention is but the latest episode in this ongoing saga and is being viewed as an attempt to silence and intimidate the blogging community as a whole.
Derakhshan's own position regarding a number of prisoners of conscience in Iran has been a source of contention among the blogging community and has caused many to distance themselves from him. This, however, doesn't change the fact that the freedom of expression is sacred for all not just the ones with whom we agree.
We therefore categorically condemn the circumstances surrounding Derakhshan's arrest and detention and demand his immediate release.
برای اضافه کردن امضای خودتون به اینجا برید. و متن نامه رو به فارسی و انگلیسی توی وبلاگ های خودتون منتشر کنید.
بی تفاوت نباشید.برید.
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت
نظرات5
چهارشنبه، 27 آذرماه 1387
یاد رادیو به خیر...
چند روز پیش یکهو دوباره رفتم توی اون حال و هوا.یکی از بچه ها زنگ زده بود برای یکی از برنامه های آزمایشی تلویزیون بی بی سی...بعد که پشت تلفن دوباره اون صداها رو شنیدم، اون موسیقی بین برنامه ها...اون صداهای هماهنگی و حرف زدن ها...خبر گفتن ها...دوباره یاد رادیو افتادم...
رادیو اولین کار جدی من بود.و اولین گروهی که من توش کار کردم.
نمی گم خیلی گروه محشری بودیم...هیچ وقت دعوا نمی کردیم...جا نمی زدیم...حرص نمی خوردیم...می کردیم، می زدیم، می خوردیم...ولی خب...خوب بود...به هرحال آدم همیشه یاد اولین کاری که کرده خواهد بود...رادیو برای من اینجوری بود...
از وقتی رادیو در استقبال ورود تلویزیون ذره ذره آب شد، کار جدی دیگه ای نکردم...چندتایی گزارش بود...نصفه نیمه موندن...یا اصلا سراغشون نرفتم...رادیو که بود، به آدم نظم می داد...اینکه هر هفته بری گزارش بگیری و برنامه بسازی و تا دیروقت با آهنگ ها سروکله بزنی، آدم رو به کار منظم عادت می داد...حالا توی این ترک عادت، مثل یه گربه ی تنبل خوابالو شدم که جلوی آفتاب دراز کشیده و دست و پاش رو می کشه و خودش رو کش و قوس می ده...
باید برم سراغ این گزارش ها...برای یکیشون هنوز عکس کم دارم...برای اون یکی باید برم سراغ مصاحبه ها...کو حوصله...؟ کو توان...؟
یاد شهریار رادپور می افتم...مینه بکتاش...از صداهای قدیمی رادیوی بی بی سی...هر دو رادیو رو به تلویزیون ترجیح می دادن...چی می گفتن...؟ صداست که می ماند...
یاد رادیو به خیر...